جشن والد و کودک
سلام
1- از اونجائیکه چند تا از دوستان که گوگولی هاشون زیر 3 سال هستند و از من در مورد آوند سئوالهایی کرده بودند ، لازم است این خبر رو بهشون بدم که آوند دوره هایی بنام جشن والد و کودک برای زیر 3 ساله ها گذاشته که هم مادر و هم کودک در آن شرکت دارند. 4 جلسه برای 4 تا دوشنبه ، ساعت 5. برای اطلاعات بیشتر با آوند تماس بگیرین: 22908537-22263376
2- روز پنجشنبه ساعت 10 تا 12 ، مراسم هوای پاک در پارک زرگنده توسط آوند برگزار میشود. حتما شرکت کنید و جای ما رو خالی کنید ( من سر کارم و نمیتونم برم)
3- آوند برای مامان باباها تکلیف شب داره
، یکیش دیدن فیلمه.
2-3 هفته پیش فیلمی به ما دادند که منو خوشحال کرد از اینکه چنین فیلمهایی در ایران ساخته میشه ، حتی اگر اکران عمومی نداره ( احتمالا). نام فیلم قطعه ای از زمستان بود و داستان یک زن روستایی گیلکی بود که با چه زحمتی از آموزش پرورش معلمی برای تدریس به کودکانش میگیرد و در خانه خودش ( در میان طبیعت بکر) کلاس برگزار میکند. اولا کیفیت فیلم عالی و صحنه های طبیعت مست کننده بود. دوما مطالب خیلی جالبی برای ما پدر و مادرها داشت.
دیروز جلسه نقد فیلم با حضور مربی مربیان آوند ( خانم رویا شهری) و همچنین خود خانم پشوتنی و والدین بود. بحثها جالب بود. اما یک چیزی رو خانم رویا شهری گفت که برای من تکان دهنده بود ، نه اینکه چیز خاصی باشه ، شاید همه شما به چنین مطلبی آگاه باشین ، اما این صحبت رویا جون برای من تلنگری بود اساسی با توجه به شرایط این سالهای اخیر:
" از بین رفتن تعادل در زندگی باعث رشد میشود اگر که آگاهی داشته باشیم ... تا تعادل در زندگیمون ثابت باشد ، رشدی اتفاق نمی افتد ... دو دستی چسبیدن به امنیت ، همیشه مانع رشد میشود ... کجا امن تر و راحت تر از رحم برای جنین انسان؟ سختیها از لحظه تولد بوجود می آید ، اما ماندن جنین در رحم بیش از 9 ماه به چه معناست؟..."
البته منظور از این صحبتها ، زیر سئوال بردن نیاز به امنیت و تعادل انسان و اثر مثبت آنها نیست ، در حقیقت این نوشته ها خیلی ناقصه و من نمیتونم اصل مطلب را بیان کنم. اما خودم شخصا با شنیدن این صحبتها تکان خوردم.
سالهاست که اصولی در وجودم از بین رفته که قبلا مایه آرامشم بودند. متاسفانه نتوانستم خودم را با شرایط جدید وفق بدهم و روز به روز در جا زده ام و حتی عقبگرد رفته ام. نارضایتی از خودم در بند بند وجودم هست و متاسفانه همزمان شده با مادری کردنم. اگر مادر نشده بودم ، مسلما بی انگیزه تر و داغان تر بودم اما از سوی دیگر بر روی مادری کردنم اثر منفی خودش را گذاشته.
در این سالها ، همیشه از خودم و خدایم پرسیده ام که علت این اتفاقات چه بوده و چه خیر یا نکته ای در این سختی کشیدن بیهوده ام نهفته است که آرامشم را سلب کرده و اصولم را به چالش کشیده و منبع مهرورزیم را متزلزل کرده.
اما از دیروز دارم فکر میکنم این اتفاقات شاید برای رشدم رخ داده ، برای اینکه بیندیشم تا جهش کنم و رشد کنم. هنوز به نتیجه ای قطعی نرسیده ام ، اما از دیروز خوشحالم.
خوشحالم ، این کلمه ای هست که این روزها آیین خیلی استفاده میکند و تکیه کلام بچه ها در آوند هست. به واسطه یوگای خنده ، هر روز این جملات مثبت را با هیجان و خنده و صدای بلند تکرار میکنند. شما هم هر روز بگویید و اثر مثبتش را حتی برای لحظاتی حس کنید:
خیلی خوب خیلی خوب خوشحالم ( خوشحالم را داد بزنید و همزمان دستها را به بالا پرتاب کنید )
خیلی خوب خیلی خوب سالمم
خیلی خوب خیلی خوب زیبایم
خیلی خوب خیلی خوب ... ( هر عبارت مثبت دیگر)
روزتان خوش.
سلام بر همه دوستان.
1- اگر بدونین چه کیفی داره با پسرتون بشینین و سری کامل کارتون جودی آبوت رو ببینین ، حتی با سانسورهای مسخره و دیوانه کننده کارتون. کلی کیف کردم. مهمترین سئوال آیین در طول این کارتون این بود که : مامان ، اسم اونی که جودی آبوت میپوشه و میچرخه چیه ( و همزمان با هر دو دست دو طرف زانوشو میگیره و ادای تعظیم دخترانه با بالا آوردن دامن رو نشون میده)
2- حدود 4 ماهه مهد آیین را تعویض کرده ام. یادتونه که مدتها درگیر پیدا کردن مهد جایگزین بودم. از خیلی وقت پیش تعریف این مرکز ( در حقیقت مهد کودک نیست) رو شنیده بودم. علیرغم مزایای زیادی که داشت به 2 علت مهم جزو الویتهام نبود. یکی مسیر دورش به من ( اونموقع میرداماد بود) و دوم شهریه سنگینش.
شهریه سنگین 2 بعد برای من داشت. یکی اقتصاد خانواده و دوم ( که بسیار مهمتر بود) اینکه دلم نمیخواست آیین مهدی بره که فقط بچه هایی از طبقه خاص مالی باشن. یادتونه ما که مدرسه میرفتیم ، تو کلاسم همه جور شاگردی بود. پولدار تر از خودمون ، ضعیف تر از خودمون و مثل خودمون. بنظر من چنین محیطی برای تربیت کودک خیلی بهتره. اصولا خودم هم در معاشرت خانوادگی هم ، این اصول را میپسندم. مهم همدلی و تشابه فکریه و نه منطقه مسکونی و مدل ماشین و ... تازه خدا را شکر ما با خانواده هایی پولداری مراوده داریم که در یک کلام افه ای نیستن.
خلاصه یکسالی گذشت و مهدهایی که میدیم یا خیلی خارج از رده بودند و یا اصطلاحا سوسولی. بنابراین ، بعد از کلی خود درگیری و البته اعمال قدرت همسرجان ، انتخاب ما اتمک شد.
1 ماه بعد از ورود با شکوه ما ، مکان موسسه به قلهک جابجا شد. به به ، صبحها از غرب تهران میریم قلهک و بعد سرکار در یوسف آیاد. بعد از ظهر هم همینطور. اگر بارندگی نباشه و تصادفی رخ نداده باشه ، صبحها 40/1 و بعد از ظهرها 15/1 در راهم. به سلامتی همه شوفرها یک کف مرتب.
نام اتمک هم شده آوند. راستش من از شخصیت مدیرموسسه ( خانم پشوتنی) که بسیار کار بلد ، مجرب ، مثبت اندیش و پویا هست و همچنین کادر برنامه ریزان و مربیان و برنامه هاشون خیلی خوشم آمده بود. اما الان فقط میتونم بگم که فوق العاده هستند . اثرشون بر روی آیین تدریجی اما مثبت است. تنها جایی که میبینم در عمل روش تربیتی انسان گرایی بکار گرفته میشه و جالب اینکه همه ما پدر و مادرها هم موظف در شرکت بعضی کلاسها و مختار به انتخاب بعضی کلاسهای دیگر هستیم و اساتید همه نامدار و کاربلدند. موسسه آوند بخش بزرگسالان هم دارد ، یعنی کلاسهای برای بزرگسالان ( و نه لزوما پدر و مادر). سایت موسسه http://zendegibakoodakan.org/
قصدم در نوشتن این مطالب گرفتن پورسانت برای معرفی کودک به موسسه بود. هر هر هر
ولی جدی من چون خودم خیلی دنبال مهد بودم ، گفتم شاید این نوشته ها کمکی برای مادران باشد. راستی آوند بصورت پاره وقت هم کودک میپذیرد.
همه اینها یک طرف ، کلاس نجاری این جقله ها یک طرف، با وسایل واقعی کار میکنند ها.
3- راستی قراره چهارشنبه شب هم بچه ها در آوند بخوابند. بدین منظور پنجشنبه پیش که یک مهمانی دعوت بودیم و حدس میزدیم بچه ای بین مدعوین نباشد ( که البته یک بچه 2 ساله اون وسطها بود) ، آیین رو بردم خونه مامان اینا و این دومین شبی بود که آیین پیشم نبود ( اولیش یادتونه که چه ننه من غریبم بازی در آوردم؟) . جاتون خالی ، هم مهمونی به ما بدون بچه خوش گذشت و هم به آیین که پیش پدر بزرگش خوابیده بود. خداییش اگر آیین رو برده بودیم نه به ما خوش میگذشت و نه به آیین. این 3 سالگی و سن استقلال بچه ها خیلی باحاله. حالا ببینیم شب در آوند چگونه میگذره ، قطعا ما آن کال خواهیم بود.
4- همین الان آوند اس ام اس داد که جمعه بچه ها رو میبرن شهرک سینمایی. بچه ها هم میتونند با خانواده باشن و هم تنهایی. ماه قبل ، برای اولین بار آیین رو برای تور جمعه بردم ( البته معمولا بچه ها یکشنبه ها خودشون تور دارند و بیرون میرن ، اما بدون خانواده). قرار بود آیین تنها بره و من به کلاس جمعه یوگام برسم. اما دیدم همه بچه ها با پدر و مادر هستند ، به جز 2 تا بچه بعلاوه آیین. البته برای هر بچه بدون همراهی پدر یا مادر ، یک مربی اختصاص در تور قرار میدن ( از نکات جالب آوند حضور مربی پسر هست ، که برای بچه ها چه دختر و چه پسر خیلی عالیه که مربیشون فقط خانم نباشه). با اینکه آیین به راحتی خداحافظی کرد و از بابت نگهداریش مطمئن بودم ، اما وسط راه کلاس یوگام برگشتم و به اتوبوس ملحق شدم. فکر کردم نکنه اون وسط بچه ام ببینه همه با مامان یا باباشونن و اون تنهاس. با ذوق و شوق خودمو پرت کردم وسط اتوبوس و آیین نه تنها ذوقمرگ نشد ، بلکه حتی جاشون رو از کنار دوستش تغییر نداد.
تور اونروز پارک پردیسان بود. آیین رو دقیق نمیدونم ، ولی اونروز با مامانها و باباها و مربیها انقدر وسطی و فوتبال بازی کردم که رسیدم خونه حالت مرگ داشتم. اما عالییییی بود.
تفاوت آوند با خیلی از مهدهای گرانقیمت اینه که پدر و مادرها قشر پولدار نیستن و این جالبه. یعنی وضعیت مالیشون مثل ماست ، باکمی بالا و پایین و مامانهایی که دنبال بچه ها یا سر جلسات میان ، از نظر ظاهری و دغدغده های ذهنی خیلی شبیه خودم هستند. یادمه یکی از مهدهای معروف رو که رفته بودم ببینم ، وقتی ظاهرهای آراسته مامانها رو میدیم ، به خودم گفتم آیین اینجا بیاد دپرس میشه وقتی شکل ماماش رو با این زیبارویان مرتب و تر تمیز مقایسه میکنه. حالا اینکه همشون از سفرهای آنچنانیشون تعریف میکردند بماند. در آوند خدا رو شکر ، همه مامانها بعد از ظهرها خسته و کوفته اما عاشق به سراغ بچه ها میان. آیین رو بیخیال ، خدا رو شکر خودم افسرده نشدم.
آیین نامه
سلام بر همگی
1- آیین کتاب میخواند. یعنی یک کتاب رو اونقدر برایش میخونم که حفظ شده. حالا حدودا 10 کتاب داستان پرو پیمون حفظ است.
2- آیین از وقتی سوار ماشین میشه تا برسیم به مهد ( در حدود یکساعت) یکریز سئوال میکند و من میباسیت پاسخگوی همه چیز باشم ، و اگر ندانم چرا آقای راننده ماشین کناری - که اصلا در زاویه دید من نیست - میخندد ، باید غر غر و فریاد بشنوم.
3- آیین در بازیهای تخیلی غرق میشود و من بعنوان همبازی باید همزمان چند نقش عمدتا حراف را ایفا کنم.
4- آیین دوست دارد علت تمام عملکردها و رفتارهای شخصیتها فیلمها -ی صد بار دیده شده اش -را از من بپرسد.
5- آیین میخواهد بداند وقتی تو شکم من بوده من چکارها میکردم و کجاها میرفتم و چی می خوردم و ...
6- آیین توضیح میخواهد که چرا نمیتواند ش*م*ب*و*لش را حذف کند تا دختر شودتا مادر شود و اینبار من برم در شکمش و بعد او بتواند به من شیر بدهد.
.
.
.
بعد شما فکر میکنید من وقت ، قدرت تفکر ، قدرت تمرکز و اصلا قدرت فیزیکی حتی برای تکان دادن فکم دارم تا بیایم در وبلاگ بنویسم.
دهنم سرویسسسسسسسسسسسسس شد اینقدر حرف میزنم. اصولا من آدم پر حرفیم ، ولی رسما به غلط کردن افتاده ام.
من پر حرفم ، درست ، همسر جان هم برحرف هست ، اینم درست. اما آیا تقاصش میبایست اینگونه می بود؟
پینوشت: متن بالا تا حد زیادی شوخی بود. من شخصا با آیین ، این روزها خیلی کیف میکنم. البته بزنم به تخته ، من در جشم زدن خودم استادم.
چشمها را باید شست ...
سلام بر دوستان خوبم.
غیبت طولانیم بعلت کمی وقت و حجم زیاد کارها در محل کارم هست. اما سعی میکنم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم و البته ببخشید که کامنت نمی نویسم.
و البته علت دوم ننوشتنم ، چیزی دیگر است.
راستش دوست ندارم که تلخیهای جامعه را بنویسم. البته که وبلاگ همه ماها گاهی رنگ و روی سیاهیها را در خودش انعکاس میدهد. اما موضوعات فرق دارند. اگر دوستی از مشکلات شخص خودش ( با خانواده یا محیط و ...) بنویسد ، هم درددل کرده و هم گاهی چاره جویی میکند و چه بسا با همفکری بقیه دوستانش در این محیط مجازی بتواند مشکلات را کمرنگ و یا کاملا برطرف کند. این نکته مثبت وبلاگها هست و من اصلا عاشق این وجه مجازی نویسی هستم.
اما منی که بنا به هر دلیلی کشورم را برای ادامه زندگی انتخاب کرده ام ، باید سعی کنم زندگی را برای خودم راحت تر کنم. همه ما از مشکلات ریز و درشت این جامعه و حکومتش با خبریم ، منظور من این نیست که چشم ببندیم ، اما فوکوس کردن بر نکات سیاه و تاریک ( اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی و ...) فقط از ما انرژی میگیرد و بس.
و متاسفانه در روزهای اخیر ، بدون هیچ دلیل مشخصی ، همیشه موضوعات منفی از نوع بالا در ذهن من نقش میبندد تا آنها را در وبلاگم ببندد. میدانم درد دل نمیتواند باشد ، چون من را سبک نخواهد کرد ، نقش اطلاع رسانی هم ندارد ، چون همگان میدانند ، درخواست کمک هم نیست ، پس چرا بنویسمشان؟
ایمان و اعتقاد دارم که باید بدیها و کجیها را دید و در کنارشان زیباییها را ستود و با علم و تجربه سعی در اصلاح داشت. بهسازی را از خودمان شروع کنیم تا دیگران ببینند و لذت ببرند و یاد بگیرند ؛ همانگونه که ما رشد دیگران را میبینیم و لذت میبریم و یاد میگیریم.
به امید روزهای بهتر.
آیین خوشگذران
سلام بر همگی
این روزها به آیین خیلییییییییییییی خوش میگذره. چون هر روز از طرف مهد کودک با مینی بوس ( بقول خودش نی نی اتوبوس) میرن گردش ( قبلا فقط یکشنبه ها میرفتند ، الان بعلت بی جایی و مشخص نشدن محل مهد جدید و کوچک بودن مکان اسکان موقت هر روز میبرنشون یک جا) و شبها هم خونه یکی هستیم ( هنوز خونه بوی دود میده).
البته 4 شبه که طفلک مادر شوهرم رفته خونه یکی از اقوام تا ما راحت چترمون رو تو خونشون پهن کنیم. البته تا ساعت 8-9 شب خونه خودمون و برای خواب میریم اونجا.
بهرحال آیین خیلی داره حال میکنه. بنظرتون ما اگر بریم یک کاروان بخریم ببندیم دم ماشینمون و کولی وار زندگی کنیم ، بهتر نیست؟
راستی ، آیا شما راه حلی برای از بین بردن بوی دود علاوه بر استفاده از بخور سرد و دستگاه تصفیه هوا بلدین؟ توجه داشته باشین کل ساختمان 30 طبقه بوی دود میده و فقط واحد ما نیست. یکی گفته در گوشه گوشه خونه ذغال و جوش شیرین بذارم. اصلا این بو میتونه مضر باشه و یا فقط بوی بده؟ ( توضیح : اشغال بوی بد داره ولی مشکلی برای ریه ایجاد نمیکنه ، بوی دود بعد از 10 روز هم اینجوریهاست؟)
و در انتها اینکه چه روزهای بارانی قشنگ و باحالی بود. حال کردم. خدایا شکرت.
گزارشی خلاصه از هفته گذشته
سلام.
پنجشنبه 28 مهر:
ساعت 1 با آیین رسیدم خونه. فقط کفشم رو در آورده بودم که بوی سوختگی به مشامم خورد. سریع کفش پوشیدم ، کیفم رو برداشتم ، در ورودی رو باز کردم و ...
دود سیاهی آمد که هیچی ندیدم ، هیچی ، فقط کسی آیین رو از من گرفت و کسی دیگر من رو کشید بیرون و در خونه رو بست. با اینکه دست آیین در دستم بود نمیدیدمش ، خانه ما طبقه اول بود و سریع به لابی رسیدیم و دیدم آتش نشانها با ماسک امدند.
خلاصه کنم. در واحد ما چیزی نسوخت ، اما همه چیز دودی شد ، سیاه. سیاه. اما فدای سر تک تک آدمها. خدا رو شکر که در این حادثه حتی انگشت کسی نسوخت ، فقط چند نفر دجار دود گرفتگی شدند. در مجتمع بازی پایین ، 15 کودک گیر افتاده بودند و خدا رو شکر همه نجات پیدا کردند.
اینهمه از بدیهای مملکت میگیم ، از تک و توک خوبیهاش هم بگیم. حضور آتش نشانی عالی بود. ایستگاه اول در همان 2-3 دقیقه اول رسید ، اگر چه قدرت اطفای حریق رو نداشت. اما در 10 دقیقه با حضور 5 ایستگاه آتش نشانی و نزدیک 20 ماشین آتش خاموش شد ، اگر چه مشکل دود بیش از آتش بود. اورژانس به موقع آمد و 5 آمبولانس تا ساعتها بعد کنار برج بودند. از همه بهتر پلیس بود که با ماشین جرثقیلش گارد ریل را میشکست تا آتش نشانی بیاید.
در هر حال خدا رو شکر که کسی طوری نشد ، مثل معجزه بود. همین مهمه. بعد از 3 ساعت برگشتیم خونمون. به به ، یک خونه سیاه متالیک.
آیین رو فرستادم خونه مامان ، موندم از کجا شروع کنم. کارگرم هم آب پاکی ریخت روی دستم که تا یکشنبه نمیتونه بیاد. اعضای خونواده - فامیل دور و نزدیک - به کمک آمدند. آخر شب ، همسرم میگه شیرین الان بریم سر چهارراه کلی کاسبیم ها.
شب رفتم خونه مامان ، همسر جان هم خونه مامانش.
جمعه:
با همسر جان آمدیم خانه. یکی از دوستان هم سورپریزی آمد ، کلی خندیدیم. همسرم تو این هیر و ویر یک جوراب مشکی من رو دور بازوش بسته بود ، چرا؟ بخاطر مرگ قذافی.
تا شب فقط تونستیم خونه رو به جایی برسونیم که بتونیم توش راه بریم.
شنبه:
اومدم سر کار. شیرین دودی شدم. هممون کلی بوی دود میدیم. شب رفتیم خونه خاله ام که نزدیک بود تا فردا بتونم صبح زود برم خونه به استقبال کارگر عزیز.
یکشنبه.
3 برابر کارگرم کار کردم. من چقدر لباس میتونم بشورم آخه؟ همهشون سیاهند و یا بوی دود میدند. شب میخوام برم خونه خاله ام . 20 ساله رانندگی میکنم. تو جاده ، تو شهر با سرعت ، با بچه ونگ ونگو ، در حال عصبانیت ، در حال مکالمه با تلفن و... تا حالا تصادف نداشتم.
تو صف پمپ بنزین تصادف میکنم ، فکر کن چقدر ضایع. رنگ سپر ماشین من رفته امادرب سمند طرف کمی تو رفته ( نگین چرا تو صف ماشینها عمود بر هم بودند ، توضیحش سخته) ، پلیس همونجا هست. طبیعیه که من مقصرم. من که فقط پام رو از گاز برداشته بودم و سرعت صفر. طرف هم سرعتی نداشت. کارتها جابجا میشه تا من نقدا بهش پرداخت کنم. قرار میشه ببره صافکار نشون بده.
دوشنبه.
یک باره شیشه میز تلویزیون میشکند. هر هر هر. من که اصلا حسشو ندارم برم دنبالش.
سه شنبه.
این طرف که باهاش تصادف کرد اول گفت خسارت 80 تومنه ، بعد گفت 100 و حالا میگه 200. گفتم بریم بیمه کارشناس هر چه گفت.
ازمهد آیین نامه دادند که بنابر دلایلی ( پلمپ ملک + مشکلاتی که بعنوان یک ان جی او دارند ، چون اینجا در حقیقت مهد نیست ، زیر نطر یک انجمن غیر دولتی هست) فقط تا چهارشنبه مینوتتد بچه ها را بپذیرند. دیگه سنسورهام کار نمیکنند و اصلا ناراحت نمیشم.
چهارشنبه:
صبح با آیین خواب آلود رفتیم 14 کیلومتری جاده مخصوص.
کارشناس میگه 120 ، اما زنک فهمیده که من ترجیح میدم کوپن بیمه ام رو استفاده نکنم ( مشاور بیمه میگه تخفیفم 600 هزار تومانه ، خوب ما تا حالا تصادف نداشته ایم) و میگه نه 200. بخدا اگر آدم تو تصادف 10 میلیون خسارت بده اینقدر حرص نمیخوره که من بابت باج دیروز حرص خوردم. اگر به من بود دلم میخواست بی خیال اون 600 هزار تومان بشم و حال این زنیکه رو بگیرم ، اما مشاور بیمه ام نذاشت. اینقدر عصبانی بودم که برای اولین بار ، توی ماشین ، جلوی آیین و پشت موبایل برای همسرم گریه کردم و هوار زذم. من اصولا گریه نمیکنم و اگر هم بکنم آروم و جلوی آیین نه. اما این پول خیلی زور داشن. بخصوص که تو این چند روز همه میگفتند که وای به حالت که طرف زنه و من رگ گردنم کلفت میشد که نخیر ، این حرفها چیه و ... . میدانم اصلا بحث زن و مرد نیست ، ولی آبروی زنانه ام با کارهای این زن رفت. میفهمین؟ انگار به هویت زنانه ام توهین شد.
بعد از ظهر رفتیم جلسه مهد ، قرار شد دنبال جای جدید باشن ، منکه تازه رفتم اینجا ، اما خیلی خوشحال شدم که دیدم والدین همه آدمهایی هستند که میفهمند کار درست با کودک یعنی چه و همه جوره هوای مدیریت مهد رو دارند. تو این دوره زمونه ، اینهمه پدر و مادر فهمیده کم یکجا جمع میشوند .
پنجشنبه.
البته توضیح بدم که ما کماکان شبها خونه نیستیم. ، خونه تقریبا تمیزه اما بوی دود زیاده و ما بخاطر آیین شبها خونه نمیمونیم.
صبح اومدم از عابر بانک پول بگیرم ، میگوید حسابت مسدوده. رفتم بانک میگه ما دیشب تا 12 داشتیم حسابهایی که اطلاعاتشون ناقصه میبندیم. حالا کدوم اطلاعات من ناقصه؟ تاریخ تولد و نام پدر.
میگم بابا ، شاید یکی تو شهرستان بخواد از کارتش استفاده کنه ، شاید نصفه شب تو بیمارستان پول لازم بشه ، شاید در آخرین لحظات ، یک معامله را با انتقال وجه کارت به کارت کنه. آخه بخاطر چنین مسئله جزئی باید همه چیزش بهم بخوره و مستاصل بشه.
گفتند راست میگی ، بیا کتبا اعتراضتو بنویس ، ما هم شاکی هستیم ، اما دستور از بالا هست.
حالا شما ها هم برین حسابهاتون چک کنین نکنه یک موقع دستتون تو پوست گردو بمونه.
حالا هم قراره با همسر جان بریم یک ناهار 2 نفره. خیلی هم عشقولانه نیست ، باید یک تصمیم مهم کاری با هم بگیریم ، تو این 1 هفته نیم ساعت هم پیش هم ننشستیم. بریم ببین این گل پسر چه چیزی میخواد بگه که کلکسیون استرسهام کامل بشه.
هشدار ایمنی: تا اطلاع ثانوی ، دور و ور من نپلکید ، میترسم نحسیم بگیرتتون.
کمد گیج شده - گل - چشم چرون
سلام بر همگی.
1- والله یکی از مشکلات این روزه من کمدهامون شده. اصولا همه ما سالی 2 بار لباسهای کمد را از تابستونی به زمستونی و بالعکس تغییر میدیم ، مگر نه؟
ولی الان بیش از یکماهه که بنده گیج میزنم. بخصوص برای لباسهای آیین. 2 هفته پیش شلوار گرم و بلوز و سویی شرت تنش کردم ( در مهد جدید ساعتهای زیادی تو حیاط هستند و در معرض هوای آزاد) و امروز با لباسی فرستادمش که تو مرداد ماه میپوشید.
هوا هم قاط زده ها.
2- راستی از فردا نمایشگاه گل پاییزی شروع میشه ، در بوستان گفتگو. احتمالا فردا میرم. شما هم برین ، خیلی کیف داره.
3- دیشب برای شونصدمین بار کنسرت 2009 یانی رو میدیدم ، وقتی یکی از خوانندگان مونث بر روی صحنه آمد تا بخواند ، آیین گفت: عجب دختر نازی!!! بعله ، اینجوریهاست.
آیا می دانید؟
سلام.
آیا می دانید ممکن است در یک لحظه ، شما که بر روی زمین ایستاده اید ، بطور همزمان 2 سری ابر با سرعتهای متفاوت در آسمان ببینید؟
پریشب که هوای بابلسر به شدت بادخیز!!!! بود ، طبق معمول با آیین در حال رصد ماه و ستاره ها و ابرها بودیم و از اینکه میتوانیم در باد بدویم و باد ما را با خودش اینور و آنور ببرد ، غرق شادی بودیم و همسایه ها غرق خشم از صدای جیغ و ویغ یک بچه شیطان و مامان خلش ( مثلا رفته بودیم آشغالها را بذاریم سر کوچه ، 3 ربع ساعت تو کوچه ول بودیم ،آدم یاد پسرهای تازه بالغ ولگرد دختر باز میفته).
و ناگهان دیدم که یک سری ابر که خیلی بالا بودند با یک سرعت کند و معمولی ماه را پنهان و بعد عیان میکنند و یک سری ابر که معلوم بود به زمین خیلی نزدیکترند ، سرعتی حداقل 10 برابر سرعت اون یکی ابرها داشتند. و من در 37 سالگی دهانم از تعجب باز ماند.
پ.ن 1. مچ گیر نشین ، من فقط 17 سالمه.
پ.ن 2: خداویش عقلم به اندازه یک دختر 7 ساله هم نیست ، آخه دیوانه ، تو او هوا و اون گرد و خاک ، دهانت رو از تعحب باز میکنی ، اونوقت میگی : اه اه این پشه ها کی رفتند تو دهن من؟...
پ.ن.3: هفته پیش با دوستانم قرار کیش برای آبان ماه گذاشتم ، با دوستان دبیرستانیم. یکیشون پسرش دبیرستانیه و اصلا با ما سفر نمیاد ، یکیشون پسرش 6 ماه از آیین بزرگتره و آدمیزاده. بقیه بچه ندارند.
همینجا بگم من غلط بکنم با اینها کیش برم. دقیقا 2 سال پیش باهاشون رفتم و بعد از سفر گفتم ببخشید که آیین کمی شما رو اذیت کرد ( اون بچه 6 ماه بزرگتره نبود و آیین تنها بچه جمع بود). حالا میگم خوب شد اونبار رفتم ، چقدر اونموقع متمدن بودیم ها، حالا که نمیرم دلم خیلی نمیسوزه.
یادتون باشه من گفتم غلط میکنم ها. یادم رفت ، مدیونین بهم فحش ندین.
پ.ن4 : تو راه برگشت ، که داشتم تو ذهنم برنامه کیش رو کنسل میکردم و غصه میخوردم ، یاد دوستی افتادم که پسرش همسن آیینه ( 4 ساعت از آیین کوچکتره ، ما تو کلاس یوگای بارداری با هم آشنا شدیم و در 2 اتاق مجاور با هم زایمان طبیعی کردیم) و آیین در مقابل آن پسر یک بچه مظلومه. حالا میخوام با اونها برنامه سفر بذارم. هر هر هر.
پشت سر مسافر گریه شگون نداره لای لای لای
سلام.
در راستای پست قبلی ، ظهر دارم میرم سفر ، با مامان و بابا و خاله ام. البته طبعا جمع شلوغی نیست ، ولی ماه پیش که از شمال اومدم گفتم غلط میکنم اگر بازم برم سفر کوتاه مدت که اینقدر خستگی به تنم بمونه.
من آدم نمیشم. ظهر را می افتم به سمت بابلسر ، از جاده فیروزکوه - همسرم نیست باهامون . عاشق اینم که دم غروب تو جاده باشم. من تا بابلسر از جاده هراز 15/3 و از جاده فیروزکوه 45/3 میرم ( اگر ترافیک خاصی نباشه). بنابر این حدود 2 راه می افتم که دم غروب به جاده ساحلی برسم.
سوغات کی چی میخواد؟ قابل نداره ها...
دعا کنین آیین در این سفر ، در مجاورت مامان بزرگ و بابا بزرگ لوس کنش ، بیش از همیشه سرویسم نکنه.
پ.ن: خداییش باید قبل از باسواد شدن آیین ، وبلاگم رو پودر کنم. خداییش هیچ مادری اینقدر پشت سر بچه اش بدگویی میکنه؟ نه والله .
پ.ن2: فکر کنم حالا دوستان متوجه شده اند منظور من از دور کردن آیین از جمعهای شلوغ و تفریح و این حرفها ، به معنای زندگی نرمال داشتن است. فکر کنم اجداد من کولی بوده اند ، اما ژنم به آیین نرسیده.
غنچه های شهر
سلام.
با تعویض مهد آیین ، برنامه خواب ظهرش به هم خورده. در مهد قبلی بین ساعت 12 تا 3 ، حدود 2-3 ساعت میخوابید. اما در مهد جدید ، خواب ظهر ندارند و بخاطر اینکه هنوز خیلی با مهد اخت نشده من حداکثر ساعت 2 میرم دنبالش. فاصله مهد تا خونه ، در حالت غیر ترافیک 20 دقیقه هست و اصولا وسط راه آقا میخوابند. وقتی میریم پارکینگ ، بغلش میکنم و میبرمش خانه. یک موقعهایی 2 ساعتی تو تخت میخوابه و یک موقعهایی نمیخوابه.
شنبه ظهر نخوابید. باباش هم قرار بود شب دیر بیاد خونه. بر خلاف پسرک، بنده همیشه پای ددر هستم. یک فکری کردم ، زنگ زدم به خاله سحر - مربی قبلی آیین - و بعد 3 تایی رفتیم جشنواره های غنچه های شهر در پارک گفتگو.
دلم برای خاله سحر یکذره شده بود. آیین هم علیرغم ذات تو دار و ظاهر اصولا جدی - البته خشمناک اصطلاح بهتریه - اش ، با دیدن خاله سحر کلی ذوق کرد. خاله سحر ، فقط مربی آیین نبود ، واقعا بیش از یک خاله واقعی بود.
نمایشگاه خوب بود ، چند جای بازی برای بچه ها بود و البته بیشتر غرفه فروش کتاب و اسباب بازی. تمام خاله های غرفه ها با لبخند به سمت آیین میرفتند و با یک اخم جانانه و احیانا غرغر آیین ، بندگان خدا عقبگرد میزدند. خوب ، میگن خصلت بچه ها با هم فرق میکنه ، چیکار کنم ، آیین اینجوریه دیگه. و دروغه بگم که غصه نمیخورم از اینکه فرزندم با غریبه ها با روی خوش برخورد نمیکنه.
خلاصه با بغلی پر از بادکنک و فرفره و آمبولانس و کتاب و ... ، رفتیم سوار ماشین شدیم و خاله رو خونشون رسوندیم.
اینهم از کار فرهنگی ما.
پ.ن.: دارم به این نتیجه میرسم که دیگه با آیین زیاد در جمع های شلوغ حاضر نشم. هم آیین اذیت میشه و هم از رفتارهای آیین ناراحت میشم. باید بپذیرم آیین بر خلاف من از معاشرتهای زیاد و جاهای شلوغ خوشش نمیاد. او خصوصیتی متفاوت از من داره ، بیشتر به برادرم شبیهه. اما پس من چی؟
این خصلتش نمیتونه مربوط به سنش باشه ، خوب هر آدمی یک جوره ، ما نباید کسی رو مجبور کنیم تا طبق سلیقه ما بپسنده ، حتی اگر فرزندمان باشه ، نه؟
پذیرش این واقعیت ، برای من سخت و زمان بر خواهد بود. اما برای منی که اعتقاد داشتم ، عشق مادری باید از خودخواهی جدا شود ، اکنون زمان عمل به حرف رسیده است. فقط کمی زمان و تفکر میطلبد تا بتوانم بین 2 طبیعت متفاوت خودم و آیین یک پل ارتباطی و روشی مسالمت جو بیابم تا هیچکدام فدای دیگری نشویم. اما چگونه ، نمیدانم.
