سال نو مبارک
عید نوروز باستانی بر همه شما مبارکباد.
برای همه شما سالی سرشار از دل خوش ، سلامتی و موفقیت آرزومندم.
سلام بر دوستان گلم.
من در وبلاگم چیزی برای پنهان کردن ندارم. دوستان واقعی و مجازی تا حدی با من آشنا هستند و من ارادتمند تک تکشان.
اما بعلت اینکه در پست قبلی ، از نازنینی نامدار اسم بردم و ممکن است آشنایانی - که حتی من ایشان را نمی شناسم - خانواده ما را شناسایی کنند و حرفهای دوستانه ام را کسانی بخوانند که دوست و آشنا نیستند ، اما خانواده را میشناسنند ، با عذزخواهی از تک تک دوستان - چه آنها که مطلب را خوانده و چه نخوانده اند - و همچنین پوزش از کامنت گذاران عزیز پست قبلی ، آن را حدف میکنم.
باز هم عذرخواهی میکنم.
بعضی غرورها معرکه اند!
"ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه اند. و گمان دارم خوشحالاند. نه فقط به خاطر یک جایزهى مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آنها خوشحالاند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه ى باشکوه فرهنگ به زبان مى آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى کنم. مردمى که به همه ى فرهنگ ها و تمدنها احترام می گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند."
سخنان اصغر فرهادی هنگام دریافت جایزه اوسکار برای بهترین فیلم خارجی
خیلی خوشحالممممممممممممممممم و احساس غرور میکنم.
ممنونم ، از تک تک عوامل از اصغر فرهادی گرفته تا هنرپیشه ها ( بخصوص شهاب حسینی عزیزمممممممم) و همه و همه
چقدر احتیاج داشتیم.
خوشحالم.
و باز هم آبله مرغون
سلام.
1- آبله مرغون گرفته ام. خنده داره؟ خیلی لوسید. جالب اینه که این دفعه دومه که من آبله مرغون میگیرم. یکبار 3 سالگی . یکبار هم الان. درصد بسیار کمی از افراد 2 بار آبله مرغون میگیرند. شاید شما هم جزو این افراد نادر باشین ها. پس به من نخندین.
اما آبله مرغونم شدیده. حوصله ندارم خیلی توضیح بدم تا دلتون بسوزه. فقط اینو بگم گلوم و زبونم هم آبله زده. 3 شب اول تا صبح تب و لرز شدید با حالت تهوع و کمر درد داشتم و اصلا نمیدانستم که اینها پیش در آمده آبله مرغونه. فکر کردم سرما خوردگی ویروسیه و جالب اینه که روزها خوب بودم. تا اینکه روز چهارم جوشها معلوم شد. الان سه روزه که با خارش و درد توامان شده اند و البته اینقدر خنکی خورده ام که دیگر به حالت غش رسیده ام.
خلاصه شیرین نگو ، پلنگ بگو
البته الان خیلی بهترم ، فقط خیلی بی حال و زوار در رفته شده ام.
2- راستش در روزها و ماههای آینده ، قراره یک کاری انجام بدهم که ماههاست و شاید سالهاست بهش فکر کرده ام و از زوایای مختلف آن را بررسی کرده ام. این کار من ، اگر صورت گیرد ، به نوعی رنسانسی در زندگیم خواهد بود و همه ابعاد زندگی من و نزدیکانم را تحت الشعاع قرار خواهد داد.
خیلی به دعاها و انرزی های مثبتتان نیاز دارم. از خدا بخواهید که کمکم کند تا انتخاب درست تری را داشته باشم.
اگر اینکار به خواست خدا به صلاحم بود و انجام دادم ، خبرش و جزنیاتش را بهتون خواهم گفت.
3- راستی یادم رفت بگم ، موقعی که 2 هفته پیش آیین آبله مرغون گرفته بود ، همه زنگ میزدند و میگفتند خدا رو شکر که الان گرفته و در بزرگسالی سخته و از این حرفها. حالا الان که زنگ میزنند تا حال من را بپرسند ، طفلکیها برای روحیه دادن میگن خدا رو شکر که زونا نگرفتی و از این حرفها. یعنی حال میده 1 ماه دیگه زونا بگیرم ببینم این بندگان خدا در شرح بدیهای ایدز چه مفالات علمی رومیخوان رو کنن.
4-. و باز هم در رابطه با آبله مرغون ، شخصا از این آبله مرغون نهایت تشکر رو دارم. چون اگر فقط 1 هفته دیرتر سراغ آیین یا 1 هفته زودتر سراغ من آمده بود ، سفر مشهدمون ضدحال میشد. خدا وکیلی دمش گرم.
5- اون دعا و انرزی مثبته یادتون نره ، لطفا.
بسیاااااااااااااااااااار قرمزته
سلام.
ساعت 8 صبحه و من 5/1 ساعت پیش از سفر به خونه رسیدم. تو این وقت کم ، لباسهای آیین رو عوض کردم و خوابوندمش ، کلیه وسایل چمدونم رو ( که بی اغراق تا 3/2 قد من ارتفاع داره) جابجا کردم ، خودم حمام کرده ام و یک سری لباسهای شسته شده رو روی بند انداختم و سری دوم هم توی ماشین لباسشویی در حال شسته شدن هستند. و این همه فعالیت به این علته که همسر جان نیست. ایشون بسیاااااااااااااااااار خواب سبک هستند و شدیدا هم به خوابیدن در خانه خودمان معتادند. اما اینبار در برابر اصرارهای بنده شب پیش را منزل مادرشان خوابیده اند و من هم اکنون احساس زرنگ بودن مفرط را دارم.
و اما سفر. جایتان بسیاااااااااااااااااااااااااااااار خالی. با دوستان دانشگاهی رفتیم مشهد ، با حضور 4 بچه 8 ، 7 ، 5/4 و آیین 5/3 ساله. با قطار رفتیم و 3 کوپه بودیم. بسیاااااااااااار خوش گذشت و آیین هم بسیااااااااااااااااار بهتر از سفر قبلیمون با همین اکیپ بود ( یادتونه ، تابستون رفته بودیم همدان).
و اما مسابقه دیشب. فقط خدا رحم کرد که قطار از ریل خارج نشد. برای ما پرسپولیسی ها دیشب شب بسیااااااااااااااااااااااار خوبی بود. فقط تلویزیون یکی از کوپه ها وصل بود ( مامور واگن ما در طول مسابقه ناپدید شده بود و کنترل هم دست اون بود) و آیین هم در همان کوپه خوابیده بود. تمام مدت دستامو رو گوش آیین گذاشته بودم تا از خواب نپرد و جیغ میزدیم و بعد از هر گل هم توی راهروها موج مکزیکی راه می انداختیم. خدا رحم کرد که مامور قطار پرسپولیسی از آب در اومد ، وگرنه در حالی بودیم که بعلت قصورش در روشن کردن تلویزیونهای کوپه های دیگرمون ، میتوانستیم از پا آویزونش کنیم.
در طول 4 روز سفرمون ( 2 شبش تو قطار بود) شاید رویهم رفته 15 ساعت نخوابیدم. اما بسیاااااااااااااااااااااار خوش گدشت. خدا روشکر.
راستی گفتم آخر هفته پیش آیین آبله مرغون گرفت. چهارشنه هفته پیش که بردمش دکتر ، اولین سئوالم این بود که دوشنبه میتونم ببرمش سفر. اگر چه دکتر برای چند لحظه هنگ کرد ، اما اجازه داد.
این بود سفرنامه مختصر و مفید یک شیرین خواب آلوده اما زرنگ. فقط حیف که همسر جان هنوز از خواب بیدار نشده که بیاد خونه خودمون و پیش آیین باشه نا من به کلاس یوگام برسم. جمعه هفته پیش هم از ترس ناقل بودن ویروس آبله مرغون نرفتم.
برم کمی بخوابم. انشالله جور بشه یک سفر دسته جمعی وبلاگی هم راه بیندازیم ( مخصوصا با تو ، لیلا جان )
پینوشت 1: پریشب دوستان برایم تولد سورپرایزی گرفتند. خیلی خوش گذشت ( معصومه جان ، ممنون از تماست و اس ام اس)
پینوشت 2: دکتر هلاکویی اعتقاد دارند که کودکان از 3 تا 6 سالگی ، 6 ماه حالشون خوبه و 6 ماه نه. ما حالمون خوبه . یادتون باشه تو اون زمانه 6 ماه حال بد ، بهم یاد آوری کنین که این روزها چه پسر گل و گلابی داشتیم. و همچنین سعی کنین معاشرتهاتون رو با ما تو این 6 ماه فعلی بذارین.
جشن والد و کودک
سلام
1- از اونجائیکه چند تا از دوستان که گوگولی هاشون زیر 3 سال هستند و از من در مورد آوند سئوالهایی کرده بودند ، لازم است این خبر رو بهشون بدم که آوند دوره هایی بنام جشن والد و کودک برای زیر 3 ساله ها گذاشته که هم مادر و هم کودک در آن شرکت دارند. 4 جلسه برای 4 تا دوشنبه ، ساعت 5. برای اطلاعات بیشتر با آوند تماس بگیرین: 22908537-22263376
2- روز پنجشنبه ساعت 10 تا 12 ، مراسم هوای پاک در پارک زرگنده توسط آوند برگزار میشود. حتما شرکت کنید و جای ما رو خالی کنید ( من سر کارم و نمیتونم برم)
3- آوند برای مامان باباها تکلیف شب داره
، یکیش دیدن فیلمه.
2-3 هفته پیش فیلمی به ما دادند که منو خوشحال کرد از اینکه چنین فیلمهایی در ایران ساخته میشه ، حتی اگر اکران عمومی نداره ( احتمالا). نام فیلم قطعه ای از زمستان بود و داستان یک زن روستایی گیلکی بود که با چه زحمتی از آموزش پرورش معلمی برای تدریس به کودکانش میگیرد و در خانه خودش ( در میان طبیعت بکر) کلاس برگزار میکند. اولا کیفیت فیلم عالی و صحنه های طبیعت مست کننده بود. دوما مطالب خیلی جالبی برای ما پدر و مادرها داشت.
دیروز جلسه نقد فیلم با حضور مربی مربیان آوند ( خانم رویا شهری) و همچنین خود خانم پشوتنی و والدین بود. بحثها جالب بود. اما یک چیزی رو خانم رویا شهری گفت که برای من تکان دهنده بود ، نه اینکه چیز خاصی باشه ، شاید همه شما به چنین مطلبی آگاه باشین ، اما این صحبت رویا جون برای من تلنگری بود اساسی با توجه به شرایط این سالهای اخیر:
" از بین رفتن تعادل در زندگی باعث رشد میشود اگر که آگاهی داشته باشیم ... تا تعادل در زندگیمون ثابت باشد ، رشدی اتفاق نمی افتد ... دو دستی چسبیدن به امنیت ، همیشه مانع رشد میشود ... کجا امن تر و راحت تر از رحم برای جنین انسان؟ سختیها از لحظه تولد بوجود می آید ، اما ماندن جنین در رحم بیش از 9 ماه به چه معناست؟..."
البته منظور از این صحبتها ، زیر سئوال بردن نیاز به امنیت و تعادل انسان و اثر مثبت آنها نیست ، در حقیقت این نوشته ها خیلی ناقصه و من نمیتونم اصل مطلب را بیان کنم. اما خودم شخصا با شنیدن این صحبتها تکان خوردم.
سالهاست که اصولی در وجودم از بین رفته که قبلا مایه آرامشم بودند. متاسفانه نتوانستم خودم را با شرایط جدید وفق بدهم و روز به روز در جا زده ام و حتی عقبگرد رفته ام. نارضایتی از خودم در بند بند وجودم هست و متاسفانه همزمان شده با مادری کردنم. اگر مادر نشده بودم ، مسلما بی انگیزه تر و داغان تر بودم اما از سوی دیگر بر روی مادری کردنم اثر منفی خودش را گذاشته.
در این سالها ، همیشه از خودم و خدایم پرسیده ام که علت این اتفاقات چه بوده و چه خیر یا نکته ای در این سختی کشیدن بیهوده ام نهفته است که آرامشم را سلب کرده و اصولم را به چالش کشیده و منبع مهرورزیم را متزلزل کرده.
اما از دیروز دارم فکر میکنم این اتفاقات شاید برای رشدم رخ داده ، برای اینکه بیندیشم تا جهش کنم و رشد کنم. هنوز به نتیجه ای قطعی نرسیده ام ، اما از دیروز خوشحالم.
خوشحالم ، این کلمه ای هست که این روزها آیین خیلی استفاده میکند و تکیه کلام بچه ها در آوند هست. به واسطه یوگای خنده ، هر روز این جملات مثبت را با هیجان و خنده و صدای بلند تکرار میکنند. شما هم هر روز بگویید و اثر مثبتش را حتی برای لحظاتی حس کنید:
خیلی خوب خیلی خوب خوشحالم ( خوشحالم را داد بزنید و همزمان دستها را به بالا پرتاب کنید )
خیلی خوب خیلی خوب سالمم
خیلی خوب خیلی خوب زیبایم
خیلی خوب خیلی خوب ... ( هر عبارت مثبت دیگر)
روزتان خوش.
سلام بر همه دوستان.
1- اگر بدونین چه کیفی داره با پسرتون بشینین و سری کامل کارتون جودی آبوت رو ببینین ، حتی با سانسورهای مسخره و دیوانه کننده کارتون. کلی کیف کردم. مهمترین سئوال آیین در طول این کارتون این بود که : مامان ، اسم اونی که جودی آبوت میپوشه و میچرخه چیه ( و همزمان با هر دو دست دو طرف زانوشو میگیره و ادای تعظیم دخترانه با بالا آوردن دامن رو نشون میده)
2- حدود 4 ماهه مهد آیین را تعویض کرده ام. یادتونه که مدتها درگیر پیدا کردن مهد جایگزین بودم. از خیلی وقت پیش تعریف این مرکز ( در حقیقت مهد کودک نیست) رو شنیده بودم. علیرغم مزایای زیادی که داشت به 2 علت مهم جزو الویتهام نبود. یکی مسیر دورش به من ( اونموقع میرداماد بود) و دوم شهریه سنگینش.
شهریه سنگین 2 بعد برای من داشت. یکی اقتصاد خانواده و دوم ( که بسیار مهمتر بود) اینکه دلم نمیخواست آیین مهدی بره که فقط بچه هایی از طبقه خاص مالی باشن. یادتونه ما که مدرسه میرفتیم ، تو کلاسم همه جور شاگردی بود. پولدار تر از خودمون ، ضعیف تر از خودمون و مثل خودمون. بنظر من چنین محیطی برای تربیت کودک خیلی بهتره. اصولا خودم هم در معاشرت خانوادگی هم ، این اصول را میپسندم. مهم همدلی و تشابه فکریه و نه منطقه مسکونی و مدل ماشین و ... تازه خدا را شکر ما با خانواده هایی پولداری مراوده داریم که در یک کلام افه ای نیستن.
خلاصه یکسالی گذشت و مهدهایی که میدیم یا خیلی خارج از رده بودند و یا اصطلاحا سوسولی. بنابراین ، بعد از کلی خود درگیری و البته اعمال قدرت همسرجان ، انتخاب ما اتمک شد.
1 ماه بعد از ورود با شکوه ما ، مکان موسسه به قلهک جابجا شد. به به ، صبحها از غرب تهران میریم قلهک و بعد سرکار در یوسف آیاد. بعد از ظهر هم همینطور. اگر بارندگی نباشه و تصادفی رخ نداده باشه ، صبحها 40/1 و بعد از ظهرها 15/1 در راهم. به سلامتی همه شوفرها یک کف مرتب.
نام اتمک هم شده آوند. راستش من از شخصیت مدیرموسسه ( خانم پشوتنی) که بسیار کار بلد ، مجرب ، مثبت اندیش و پویا هست و همچنین کادر برنامه ریزان و مربیان و برنامه هاشون خیلی خوشم آمده بود. اما الان فقط میتونم بگم که فوق العاده هستند . اثرشون بر روی آیین تدریجی اما مثبت است. تنها جایی که میبینم در عمل روش تربیتی انسان گرایی بکار گرفته میشه و جالب اینکه همه ما پدر و مادرها هم موظف در شرکت بعضی کلاسها و مختار به انتخاب بعضی کلاسهای دیگر هستیم و اساتید همه نامدار و کاربلدند. موسسه آوند بخش بزرگسالان هم دارد ، یعنی کلاسهای برای بزرگسالان ( و نه لزوما پدر و مادر). سایت موسسه http://zendegibakoodakan.org/
قصدم در نوشتن این مطالب گرفتن پورسانت برای معرفی کودک به موسسه بود. هر هر هر
ولی جدی من چون خودم خیلی دنبال مهد بودم ، گفتم شاید این نوشته ها کمکی برای مادران باشد. راستی آوند بصورت پاره وقت هم کودک میپذیرد.
همه اینها یک طرف ، کلاس نجاری این جقله ها یک طرف، با وسایل واقعی کار میکنند ها.
3- راستی قراره چهارشنبه شب هم بچه ها در آوند بخوابند. بدین منظور پنجشنبه پیش که یک مهمانی دعوت بودیم و حدس میزدیم بچه ای بین مدعوین نباشد ( که البته یک بچه 2 ساله اون وسطها بود) ، آیین رو بردم خونه مامان اینا و این دومین شبی بود که آیین پیشم نبود ( اولیش یادتونه که چه ننه من غریبم بازی در آوردم؟) . جاتون خالی ، هم مهمونی به ما بدون بچه خوش گذشت و هم به آیین که پیش پدر بزرگش خوابیده بود. خداییش اگر آیین رو برده بودیم نه به ما خوش میگذشت و نه به آیین. این 3 سالگی و سن استقلال بچه ها خیلی باحاله. حالا ببینیم شب در آوند چگونه میگذره ، قطعا ما آن کال خواهیم بود.
4- همین الان آوند اس ام اس داد که جمعه بچه ها رو میبرن شهرک سینمایی. بچه ها هم میتونند با خانواده باشن و هم تنهایی. ماه قبل ، برای اولین بار آیین رو برای تور جمعه بردم ( البته معمولا بچه ها یکشنبه ها خودشون تور دارند و بیرون میرن ، اما بدون خانواده). قرار بود آیین تنها بره و من به کلاس جمعه یوگام برسم. اما دیدم همه بچه ها با پدر و مادر هستند ، به جز 2 تا بچه بعلاوه آیین. البته برای هر بچه بدون همراهی پدر یا مادر ، یک مربی اختصاص در تور قرار میدن ( از نکات جالب آوند حضور مربی پسر هست ، که برای بچه ها چه دختر و چه پسر خیلی عالیه که مربیشون فقط خانم نباشه). با اینکه آیین به راحتی خداحافظی کرد و از بابت نگهداریش مطمئن بودم ، اما وسط راه کلاس یوگام برگشتم و به اتوبوس ملحق شدم. فکر کردم نکنه اون وسط بچه ام ببینه همه با مامان یا باباشونن و اون تنهاس. با ذوق و شوق خودمو پرت کردم وسط اتوبوس و آیین نه تنها ذوقمرگ نشد ، بلکه حتی جاشون رو از کنار دوستش تغییر نداد.
تور اونروز پارک پردیسان بود. آیین رو دقیق نمیدونم ، ولی اونروز با مامانها و باباها و مربیها انقدر وسطی و فوتبال بازی کردم که رسیدم خونه حالت مرگ داشتم. اما عالییییی بود.
تفاوت آوند با خیلی از مهدهای گرانقیمت اینه که پدر و مادرها قشر پولدار نیستن و این جالبه. یعنی وضعیت مالیشون مثل ماست ، باکمی بالا و پایین و مامانهایی که دنبال بچه ها یا سر جلسات میان ، از نظر ظاهری و دغدغده های ذهنی خیلی شبیه خودم هستند. یادمه یکی از مهدهای معروف رو که رفته بودم ببینم ، وقتی ظاهرهای آراسته مامانها رو میدیم ، به خودم گفتم آیین اینجا بیاد دپرس میشه وقتی شکل ماماش رو با این زیبارویان مرتب و تر تمیز مقایسه میکنه. حالا اینکه همشون از سفرهای آنچنانیشون تعریف میکردند بماند. در آوند خدا رو شکر ، همه مامانها بعد از ظهرها خسته و کوفته اما عاشق به سراغ بچه ها میان. آیین رو بیخیال ، خدا رو شکر خودم افسرده نشدم.
آیین نامه
سلام بر همگی
1- آیین کتاب میخواند. یعنی یک کتاب رو اونقدر برایش میخونم که حفظ شده. حالا حدودا 10 کتاب داستان پرو پیمون حفظ است.
2- آیین از وقتی سوار ماشین میشه تا برسیم به مهد ( در حدود یکساعت) یکریز سئوال میکند و من میباسیت پاسخگوی همه چیز باشم ، و اگر ندانم چرا آقای راننده ماشین کناری - که اصلا در زاویه دید من نیست - میخندد ، باید غر غر و فریاد بشنوم.
3- آیین در بازیهای تخیلی غرق میشود و من بعنوان همبازی باید همزمان چند نقش عمدتا حراف را ایفا کنم.
4- آیین دوست دارد علت تمام عملکردها و رفتارهای شخصیتها فیلمها -ی صد بار دیده شده اش -را از من بپرسد.
5- آیین میخواهد بداند وقتی تو شکم من بوده من چکارها میکردم و کجاها میرفتم و چی می خوردم و ...
6- آیین توضیح میخواهد که چرا نمیتواند ش*م*ب*و*لش را حذف کند تا دختر شودتا مادر شود و اینبار من برم در شکمش و بعد او بتواند به من شیر بدهد.
.
.
.
بعد شما فکر میکنید من وقت ، قدرت تفکر ، قدرت تمرکز و اصلا قدرت فیزیکی حتی برای تکان دادن فکم دارم تا بیایم در وبلاگ بنویسم.
دهنم سرویسسسسسسسسسسسسس شد اینقدر حرف میزنم. اصولا من آدم پر حرفیم ، ولی رسما به غلط کردن افتاده ام.
من پر حرفم ، درست ، همسر جان هم برحرف هست ، اینم درست. اما آیا تقاصش میبایست اینگونه می بود؟
پینوشت: متن بالا تا حد زیادی شوخی بود. من شخصا با آیین ، این روزها خیلی کیف میکنم. البته بزنم به تخته ، من در جشم زدن خودم استادم.
چشمها را باید شست ...
سلام بر دوستان خوبم.
غیبت طولانیم بعلت کمی وقت و حجم زیاد کارها در محل کارم هست. اما سعی میکنم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم و البته ببخشید که کامنت نمی نویسم.
و البته علت دوم ننوشتنم ، چیزی دیگر است.
راستش دوست ندارم که تلخیهای جامعه را بنویسم. البته که وبلاگ همه ماها گاهی رنگ و روی سیاهیها را در خودش انعکاس میدهد. اما موضوعات فرق دارند. اگر دوستی از مشکلات شخص خودش ( با خانواده یا محیط و ...) بنویسد ، هم درددل کرده و هم گاهی چاره جویی میکند و چه بسا با همفکری بقیه دوستانش در این محیط مجازی بتواند مشکلات را کمرنگ و یا کاملا برطرف کند. این نکته مثبت وبلاگها هست و من اصلا عاشق این وجه مجازی نویسی هستم.
اما منی که بنا به هر دلیلی کشورم را برای ادامه زندگی انتخاب کرده ام ، باید سعی کنم زندگی را برای خودم راحت تر کنم. همه ما از مشکلات ریز و درشت این جامعه و حکومتش با خبریم ، منظور من این نیست که چشم ببندیم ، اما فوکوس کردن بر نکات سیاه و تاریک ( اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی و ...) فقط از ما انرژی میگیرد و بس.
و متاسفانه در روزهای اخیر ، بدون هیچ دلیل مشخصی ، همیشه موضوعات منفی از نوع بالا در ذهن من نقش میبندد تا آنها را در وبلاگم ببندد. میدانم درد دل نمیتواند باشد ، چون من را سبک نخواهد کرد ، نقش اطلاع رسانی هم ندارد ، چون همگان میدانند ، درخواست کمک هم نیست ، پس چرا بنویسمشان؟
ایمان و اعتقاد دارم که باید بدیها و کجیها را دید و در کنارشان زیباییها را ستود و با علم و تجربه سعی در اصلاح داشت. بهسازی را از خودمان شروع کنیم تا دیگران ببینند و لذت ببرند و یاد بگیرند ؛ همانگونه که ما رشد دیگران را میبینیم و لذت میبریم و یاد میگیریم.
به امید روزهای بهتر.
آیین خوشگذران
سلام بر همگی
این روزها به آیین خیلییییییییییییی خوش میگذره. چون هر روز از طرف مهد کودک با مینی بوس ( بقول خودش نی نی اتوبوس) میرن گردش ( قبلا فقط یکشنبه ها میرفتند ، الان بعلت بی جایی و مشخص نشدن محل مهد جدید و کوچک بودن مکان اسکان موقت هر روز میبرنشون یک جا) و شبها هم خونه یکی هستیم ( هنوز خونه بوی دود میده).
البته 4 شبه که طفلک مادر شوهرم رفته خونه یکی از اقوام تا ما راحت چترمون رو تو خونشون پهن کنیم. البته تا ساعت 8-9 شب خونه خودمون و برای خواب میریم اونجا.
بهرحال آیین خیلی داره حال میکنه. بنظرتون ما اگر بریم یک کاروان بخریم ببندیم دم ماشینمون و کولی وار زندگی کنیم ، بهتر نیست؟
راستی ، آیا شما راه حلی برای از بین بردن بوی دود علاوه بر استفاده از بخور سرد و دستگاه تصفیه هوا بلدین؟ توجه داشته باشین کل ساختمان 30 طبقه بوی دود میده و فقط واحد ما نیست. یکی گفته در گوشه گوشه خونه ذغال و جوش شیرین بذارم. اصلا این بو میتونه مضر باشه و یا فقط بوی بده؟ ( توضیح : اشغال بوی بد داره ولی مشکلی برای ریه ایجاد نمیکنه ، بوی دود بعد از 10 روز هم اینجوریهاست؟)
و در انتها اینکه چه روزهای بارانی قشنگ و باحالی بود. حال کردم. خدایا شکرت.
