پایان تعطیلات
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥ : توسط : شيرين

خب ، به سلامتی از فردا باید بریم سرکار و من شدیدا دلم میخواست 1 هفته دیگر تعطیلات داشتیم.

تعطیلات خیلی خوبی بود و به هر 3 تامون خیلی چسبیذ.

شعار امسال من اینه: علیرغم تمام کارهای عقب افتاده ، از این لجظه ات نهایت استفاده رو ببر.


 
در آستانه سال 93
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ : توسط : شيرين

سلام

کمتر از 4 ساعت مونده به تحویل سال ، و من در خانه ای تمیز و به شدت نا مرتب زندگی میکنم. چند روز پیش از این بهم ریختگی خونه ناراحت بودم ، خیلی هم ناراحت بودم ، اما بعد به خودم گفتم قرار نیست اعصابم را برای این مسأله ناراحت کنم.

مشغولیات کاریم در 1 ماه اخیر آنقدر زیاد بود که بعد از ظهرها خیلی خسته به خانه میرسیدم و خلاصه نشد که خانه تکانیم تکمیل شود. به استقبال بهار رفتن با خانه مرتب ایده آله ، اما اگر کسی مثل من نتونه ، بهتره که خودش را خیلی ناراحت نکنه و اینگونه خودش را دلداری دهد: سال جدید راجوری شروع میکنم که میدانم همه چیز مرتب نیست ، اما من تلاش میکنم اوضاع را بهتر و بهتر کنم و حالم خوب و خوبتر باشد.

برایتان سالی پر از شادمانی ، بهروزی و تندرستی آرزو میکنم.

عید نوروز مبارک باد


 
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ : توسط : شيرين

سلام

2 هفته پیش با چند تا از دوستان دبیرستانیم رفتیم کیش ، خیلیییییییییی خوش گذشت ، اگر اینترنت رخصت بده چند تا عکس براتون میذارم

در این 15 ماهی که شغلم عوض شده ، دیگه مثل قبل تند تند مسافرت نمیرم. یعنی باور اینکه تو این 15 ماه فقط 4 تا مسافرت رفتم برای خودم سخته ( زن سعدی ؟؟ کی؟ کجا؟؟). اوایل آبان با آوندیها هم رفتیم یزد که خیلی خوب بود. واقعا آیین نشون داده مرد سفره.

خاطره 1

مشکل فلسفی:

آیین: مامان ، من خدا رو دوست ندارم

شیرین: مگه چی شده مامان؟

آیین: چرا خدا خودش قدرت انجام هر کاری رو داره ، ولی ما رو یکجوری درست کرده که نمیتونیم  هر کاری که دوست داریم انجام بدیم ، مثلا من میخوام یک سیاره درست کنم و یا برم سیاره مشتری

شیرین در حال دری وری گفتن من باب اینکه خدا به ما عقل داده و ما با عقل میتونیم فکر کنیم و ...

آیین: اینها که میگی درست ، اما خدا میتونست آنقدر ما رو قوی  عاقل درست کنه که نیاز نباشه زمان بگذریم و فکر کنیم

شیرین در حال مثلا توضیح رشد ، با زبان الکن

آیین: مامان ، اینهایی که میگی بلدم ، نمیخواد شما توضیح بدین ، من یک جوابی بیشتر از اینها میخوام

شیرین: آیین ، تو اصلا مسواکتو زدی ، بدو زود بخواب ( و ماسمالی کردن)

آیین با نگاه عاقل اندر سفیه: مامان دوستت دارم ، بعدا جواب سئوالمو پیدا میکنم و بهت میگم

شیرین ( در حال جمع کردن فک)

خاطره 2:

حدودا 1 ماه پیش شب خواب مامانها در آوند بود ، در چنین شبهایی قراره مامانها شب در آوند بخوابند و بچه ها شبهای بدون مامان را تجربه کنند . البه که عمرا کسی شب بخوابه و تا صبح به خنده و صحبت میگذره.

بچه های ما امسال پیشکسوت و درخششی ( اسم گروه 5-6 سال) هستند و کلی مامان جدید در آوند هست. اما شیرین رو اگر بشناسید که هیچی ، اگر هم نه اون شب کاری کرد که مامانهای آشنا به زور دست و پاش را میگرفتند که بچه یکجا بشین ، این مامانها جدید هستند و با این کارهای تو همشون از فردا شهریه شون رو پس میگیرند. اما شیرین عمرا کم بیاورد. نشون به اون نشون دم دمای 4 صبح که با عده ای که مونده بودند ( خیلی ها حدود ساعت 1-2 صبح برگشتند خونشون تا بخوابند ، مدیونید اگر فکر کنین که من پارچ به دست بالا سر هر بنده خدایی بودم که میخواست بخوابه) به شدت بحث تربیتی ، اخلاقی و اجتماعی میکردم ، یکی از مامانها گفت: شیرین ، میمردی از این بحث جدیها اونموقع میکردی کمی آبرو برای آوند و درخششی ها میذاشتی؟

خلاصه حالا برین تا متن گفتگوی 2 روز بعد من و یکی از مامانهای جدید الورود را بخوانید:

شیرین:  سلام صبح بخیر

مامان جدیده: سلام مامان شیطون ، ببینم پسرت رو

شیرین در حال ارائه آیین

مامان جدیده: ا ا ، این که بچه آروم و آدم حسابیه

شیرین ( یک آدم ناحسابی) در حال جمع کردن فک از روی زمین

توضیح: به فاصله نیمساعت ، متن فوق را برای همه مامانها و همچنین خانم پشوتنی و همه مربیها فرستادم. مامانها ابراز عشق به من کردند و چند نفری تو سرم زدند ، مربیها ابراز عشق کردند و روشون نشد تو سرم بزنند ، گهرناز هم سینه سپر کرد و از منش من ( مودبانه همون شیطنتهام) دفاع کرد

توضیح 2: اون مامان اصلا نیت بد نداشت و اتفاقا به شدت پتانسیل تبدیل شدن به یک مامان پایه و باحال رو داره ، من فقط خواستن کمی بخندم و بخندونم.

توضیح 3: با شرمندگی ، از پذیرفتن هر گونه پیشنهادی برای مجلس گرمکنی معذوریم


 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٥ : توسط : شيرين

پسرم بزرگ شده.

دیروز بعد از مدتها ، با هم 2 نفری رفتیم کافی شاپ. از آخرین 2 نفره کافی شاپ رفتنمان بیش از یکسال گذشته بود ، و دیروز دیدم که چقدر آیین در روابط اجتماعی پخته تر شده.

آیین ، پسر بد قلقی در محیطهای جمعی نیست ، اما زود جوش هم نیست ، اما دیروز دیدم که آداب معاشرت را یاد گرفته. دقیقا انتخابش را میدانست ، و بدون لجبازی و یا بد رفتاری ، علیرغم توصیه با چاشنی اصرار من ، سفارش خودش را داد. در زمان طولانی انتظار تا رسیدن سفارش ، گپ خوب و کودکانه اما هدفدار با من داشت و وقتی که سفارشات را آوردند ، از آنها خورد و مودبانه و صمیمانه تایید کرد که توصیه من بهتر بود و گفت: خوب اینهم تجربه ای بود.

دیروز بهش گفتم میدانی در آینده ، خودت تنهایی یا با دوستانت به کافی شاپ خواهی آمد ؟ گفت: بدون تو؟ گفتم: بله . کمی ناراحت شد و به فکر فرو رفت و بعد سکوت کرد و منهم گفتم: نگران نباش ، آنموقع منهم با دوستانم میروم گردش ، و خوشحال را در چشمهایش دیدم.

بنظرم سن 5 سالگی ، سن آغاز استقلال و شکل گیری اعتماد به نفس در روابط اجتماعی بچه ها هست ، حداقل من در مورد آیین این مسئله را به وضوح میبینم. 

خیلی راحت نیست هر روز سر چه نوع لباس پوشیدن کل کل کردن ، و یا مسائلی از این نوع که گرچه جزئی هستند اما روزانه بودنشان انرژی بره. اما واقعا لذت میبرم و سعی میکنم تا آنجا که توانم و وقتم اجازه میده برخورد مناسب داشته باشم. سخته که مدیریت کنم کجا انتخاب را به آیین بسپارم ، کجا راهنماییش کنم و کجا کمی مقاومت کنم ( تا بداند همه چیز به راحتی بدست نمی آید و بعضی جاها باید مصر و پیگیر بود) و کجا محکم بایستم ( تا بداند بعضی جاها پدر و مادر تصمیم میگیرند).

در هر حال ، 5 سالگی خیلی شیرین هست.


 
جمله جاودانه ماندلا به سردمداران آپارتاید: می بخشیم اما فراموش نمیکنیم
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦ : توسط : شيرين


 
درک نمیشوم
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤ : توسط : شيرين

هر چی دیروز به این همکاران گفتم بریم فرودگاه استقبال هیات مذاکره کننده ، یا ترسیدند یا بهم خندیدند.

خودم هم نمیشد تنها برم چون شونصد تا کار داشتم و باید کسی همراهیم میکرد ، همینجوریش هم برای بردن آیین به کلاس موسیقی کلی ماجرا داشتم.

شماها خبر دارین استقبال چجوریها بود؟

راستی قهرمانی فوتبال ساحلیمون هم مبارک. میدونید اون تیم روسیه چندین بار قهرمان دنیا بود؟ دستشون درد نکنه.

والیباب هم مثل این چند سال اخیر گل کاشت. من روزهایی رو یادمه که والیبالمون به پاکستان میباخت ( خودت 90 سالته).

خوشحالم.

 


 
آقای ظریف ، خسته نباشی.
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳ : توسط : شيرين

بر اساس سایت تحلیلی خبری عصر ایران

الف: تعهدات ایران

1 - توقف غنی سازی 20 درصد و خنثی کردن خطر ذخایر اورانیوم 20درصد غنی شده پیشین ، ضمن داشتن اجازه غنی سازی 5درصدی

2 - ادامه کار تأسیسات هسته ای در ایران بدون آن که ایران توسعه جدیدی در آنها ایجاد کند

3 - پذیرش بازرسی های بیشتر آژانس بین المللی انرژی اتمی بر تأسیسات هسته ای ایران

ب: تعهدات 1+5

1 - عدم اعمال تحریم جدید

2 - تعلیق برخی تحریم‌ها در زمینه‌:
طلا و فلزات گرانبها
خودروسازی ایران 
صادرات پتروشمی ایران

3 - صدور مجوز بازرسی‌ها و تعمیرات خطوط هوایی ایرانی به منظور ارتقای سطح ایمنی پروازها

4 - محدود نکردن سطح فروش نفت ایران از وضعیت کنونی

5 - چهار میلیارد و 200 میلیون دلار از پول های مسدود شده ایران در خارج کشور به ایران مسترد می شود و  15 میلیارد دلار از درآمدهایش در طول این مدت به حساب‌های مسدود شده‌اش در خارج از کشور ریخته خواهد شد.

6 - چهارصد میلیون دلار به صورت کمک‌های تحصیلی دولتی از صندوق‌های ایرانی محدودی مستقیما به موسسات آموزشی شناخته شده در کشورهای ثالث انتقال می یابد تا هزینه‌های تحصیلی دانشجویان ایرانی تسویه شود.

7 - تعاملات انسان‌ دوستانه با ایران تسهیل می شود.تعاملات انسان‌دوستانه، تعاملات مربوط به غذا، کالاهای کشاورزی، دارو، درمان و ابزارآلات پزشکی است.

ج: آینده

بنا شده است این توافقنامه به مدت 6 ماه اجرا شود و بعد از آن ، مذاکرات جامع برای ادامه مسیر و لغو بقیه تحریم ها ادامه یابد.
کمیته مشترکی از ایران و 1+5 بر حسن اجرای توافق نظارت می کند.

بارزترین حس من در این لحظه نه خوشحالی زیاد است و نه بی تفاوتی ، فقط امیدواری.
 


 
دروازه غار
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥ : توسط : شيرين

چند وقت پیش ، در بازارچه خیریه ای که دو تا از دوستانم از فعالانش هستند ، میزی دیدم مربوط به کودکان کار دروازه غار.

یادم افتاد که قبلا ایمیلی هم در مورد این NGO دریافت کرده بودم.

یک نهاد تقریبا دانشجویی ، که یک قسمت از فعالیتشان این هست که به کودکان کار ( که عموما بی سرپرست و بدتر از آن بد سرپرست هستند) آموزش هنرهای دستی میدهند و محصولات را میفروشند. از جمله کیسه های پارچه ای با نقاشی بچه ها برای مبارزه با کیسه های پلاستیک برای حفظ محیط زیست.

امروز وبسایتشون رو پیدا کردم. بعنوان یک مادر ، حس میکنم موظفم از حال و روز این کودکان با خبر باشم و اگر میتونم حمایتشان کنم. گفتم شاید شما هم مشتاق باشید.

http://darvazeghar.blogfa.com

اگر چه مطالبش در مورد این کودکان تلخه ، اما شیرینی فعالیت جوانانمان هم کم نیست.

 


 
سفر به یزد
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳ : توسط : شيرين

سلام

2 هفته پیش با خانواده های آوند ، سفری 4 روزه به یزد رفتیم که خیلیییییییییی خوش گذشت.

رفت و برگشت با قطار مدل اتوبوسی بود ( یعنی کوپه نداشت) و خودتان حساب کنید یک اکیپ حدودا 40 نفره با 10-12 بچه ، که مامان باباها از بچه ها هم شیطونتر هستند ، چقدر خوش میگذره.

هتل هم از اون خونه قدیمی هایی بود که 2 تا حیاط بزرگ پر درخت و حوض بزرگ وسط حیاط داشت و بچه ها عشق کردند.

علاوه بر بازدید جاهای دیدنی یزد ، هم یک زورخونه رفتیم و شاهد برنامه شون بودیم که خیلی باحال بود و هم یک شب صحرا رفتیم و مسابقه دو در تپه های شنی داشتیم بعلاوه شتر سواری و موتور سواری و از یک ستاره شناس هم دعوت شد تا بعد از غروب خورشید و قبل از طلوع ماه ، در آن آسمان زیبای کویری و پر ستاره ، در مورد ستاره ها توضیحاتی علمی بدهد و بعد با تلسکوپ خوشه پروین را دیدیم.

جاتون خالی ، خیلی خوش گذشت.


 
 
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۸ : توسط : شيرين

به شدت از خودم ناراضیم. به شدت

الان کمی بیش از یکماهه که با آیین بد اخلاقی شدیدی میکنم. بازه زمانیش هم بین 6 عصر تا 8/5 شبه. واقعا بدون دلیل خاصی. 5 بار سرش دادی کشیده ام که در عمرم یادم نمیاد سر کسی اینگونه داد زده باشم. آیین بسیار حساسه و در تمام این مواقع گریه میکنه که من که کاری نکرده ام.

بعدش بغلش میکنم و بهش میگویم درسته که بخاطر فلان کار عصبانی شده ام ، اما نباید اینچنین رفتار میردم و عذرخواهی میکنم.

در حال حاضر مشکل خاصی یا مشغله زیادی ندارم. ممکنه پس لرزه یک سری سختیهای سال پیش باشه ، شاید گواتر گرفته ام اما هیچ حالت خفگی یا گره در قسمت گلو ندارم.

از خودم میترسم. به خدا میترسم. من دارم چکار میکنم. من حق ندارم آرامش روانی و امنیت یک بچه رو با حرکتی از روی عصبانیت بیجا و یا غیر متناسب بر هم بریزم.

نیایید حرفهای همسرم را بگویید که تو مامان خوبی هستی و اشکالی نداره و اینهمه زحمت میکشی اینهم روش و از این دلداریها که شاید در جای خودش خوب باشه ، اما کار ساز نیست.

اگر توصیه عملی یا علمی دارید بگویید ، ممنون میشم. البته اگر دوباره تکرار شد حتما پیش متخصص غدد میرم.

پینوشت: همسرم میگه تو خیلی جاها خودن رو محکوم به بردباری میکنی و بعد یکباره منفجر میشی. تا حدی درسته ، اما جالب اینه که الان بچه ام اصلا مشکل خاصی نداره که بگم بردباری میکنم. مشکل یک چیز دیگه هست.

تو فکرم از امشب بعد از ساعت 6 ، یکربع برم تو اتاقم بخوابم ، شاید تمدد اعصاب بشه برام. فکر کنم خستگی جسمیم علت عمده این واکنشهای عصبی ام هست.

 


 
← صفحه بعد